|
وب نوشته های حامد کسایی
|
سلام
خوبی
خدا
؟
خود سازی يعنی چی ؟
من بايد خودم رو بسازم يا شما من رو ؟؟؟
اصلا اون سوالا رو ولش کن .........
.... می آی يه پروژه ی دو نفره برداريم ؟؟؟
منتظر کامنتت هستم.
به اميد ديدار.
محبت شدیدی که سالها ابراز می کردم
دروغ و بی اساس بود و درحقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
پستی و وقاهت تو بیشتر در نظرم آشکار می شود
در قلب تو احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم زیراملاقات هایی که اخیراْ با تو کردم طبیعت و روح بلند نظر بر من آشکار ساخت
بسیاری از اختلافات و صفات تو را بر من شناساند و می دانم
خشونت و طبع تند خویی تو را بد بخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلماْ همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد و در نظر داشته باش که روح من
هیچ گاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است و این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آن چه را گفتم شوخی و دروغ نپنداری و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف خواهم خورد که
باز هم در صدد دوستی با من باشی،با نهایت نفرت از تو می خواهم
از پاسخ دادن این نامه خود داری کنی زیرا نامه تو سراسر
دروغ است و نمی توان گفت دارای
لطف و حرارت است به طور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفرم و نمی توانم فکر کنم که
دوستی صمیمی و وفادار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام .
یه خط در میون بخونید
منبع:؟

می نویسوم وخط می زنم ...
وفا نکردی و کردم
جفا ندیدی و دیدم
بریدی و نبریدم
شکستی و نشکستم

در مورد خانوم ها بر این عقیده ام که قلبشون تو چشاشونه.

میلیون ها جاده ، میلیون ها هراس
میلیون ها خورشید ، میلیون ها سال تردید
می توانستم میلیون ها دروغ ببافم ، میلیون ها ترانه بخوانم
میلیون ها درست ، میلیون ها غلط در میزان کردن ِ وقت
اما اگر و تنها یک حقیقت وجود داشت ، تنها یک نور
یک تفکر و یک احساس رضایت
در امتداد این نقطه ، این گیانه شعله آتش
تنها خاطره ای از چهره تو بود
باز هم تو را دوست دارم
باز هم تو را می خواهم
هزاران بار اسرار چهره می گشایند
به سان ِ کهکشان هایی در ذهن من
شاید بیشمار باشم ، شاید بی گناه
شاید زیاد بدانم ، شاید غافل باشم
شاید با پادشاهان بتازم و سرزمین های بسیاری را تصاحب کنم
شاید در قمار ، تمام دنیا را برنده شوم و آن را ببازم
شاید خرج گلوله ای باشم که هزاران بار منفجر شده
دوباره زاده شده ام ، چون کودک تقدیر ، تا جنایات دیگران را داوری کنم
خرقه زهد بپوشم و یا دزدی خرده پا باشم
اما این یگانه ایمانم را حفظ کرده ام ، و تنها به یک اصل اعتقاد داشتم
باز هم تو را دوست دارم
باز هم تو را می خواهم
هزاران بار اسرار چهره می گشایند
به سان ِ کهکشان هایی در ذهن من
دوباره و دوباره اسرار رو می نمایند
جاودانگی هنوز ناگفته مانده است
تا آن دم که تو مرا دوست داشته باشی
" استینگ "
............................................................................................
|
تنها راه نگه داشتن عشق قسمت کردن آن است |
............................................................................................
دیوار کاهگلی یه باغ خشک
که پُر از شعرای یادگاریه
بین ما مونده و اون رود بزرگ
که همیشه مثل بودن جاریه
صدای رود بزرگ
همیشه تو گوش ماست
این صدا لالایی
خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هست
کوچه خاطره هاست
اگه تشنه ست ، اگه خشک
مال ماست ، کوچه ی ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می گیریم
یه روز هم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه ی بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم ، مگه نه ؟
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم ، مگه نه ؟
نباید آیه ی حسرت بخونیم
دست خسته مو بگیر
تا دیوار گِلی رو خراب کنیم
یه روزی - هر روزی باشه - دیر و زود
می رسیم با هم به اون رود بزرگ
تنای تشنه مونو
می زنیم به پاکی زلال رود
شاعر : ایرج جنتی عطایی
خواننده : داریوش
............................................................................................
در گذشته گرمابه های ایران به شیپور و بوق مجهز بود و گرمابه داران برای آگاه ساختن مردم از باز شدن گرمابه ، یکساعت پیش از طلوع صبح شیپور می زدند ، اتفاقاً روزی در یکی از شهرها شیپور حمام گم شد ، گرمابه دار با زحمت زیاد بوقی به قیمت زیاد تهیه کرد و کار خود را انجام داد .
مرد غریبی که تازه وارد آن شهر شده بود از دیدن این منظره خوشحال شد ، زیرا دید در اینجا جنس یک ریالی را می توان ده ریال فروخت . فوراً تصمیم گرفت که تعداد زیادی شیپور بخرد و به این شهر بیاورد . مال التجاره خویش را وارد میدان بزرگ شهر کرد و انتظار داشت در نخستین لحظه مردم برای خریدن بوقها سر و دست بشکنند ، ولی او هر چه صبر کرد ، کسی احوالی نپرسید .
بازرگان ثروتمندی عصا بدست در آن شهر از آنجا عبور می کرد ، از آن مرد غریب ، علت آوردن این همه بوق و سرنا را پرسید ، وی سر گذشت خود را به او بازگو کرد . بازرگان خردمند ، از حماقت او در شگفت ماند و گفت : تو آخر فکر نکردی این شهر دو حمام بیش ندارد ؟! و این همه شیپور اینجا مصرف ندارد ؛ ولی من فردا کاری انجام می دهم که همه شیپورهایت ظرف یک روز بفروش برسد . گفت : چه کار می توانی انجام بدهی ؟
گفت فردا می فهمی ، فقط همین قدر بدان که مردم اینجا مقلد و بی مغرند و من از این نقطه ضعف آنها به نفع تو استفاده خواهم کرد . سپس یک بوق را بعنوان امانت از او گرفت و بدست نوکرش سپرد تا به خانه ی او ببرد .
فردا صبح این مرد سر شناس و ثروتمند ، بجای عصا ، بوق را بدست گرفت و تکیه زنان بر بوق ، راه تجارتخانه را در پیش گرفت ! شیوه این بازرگان توجه مردم را جلب کرد و با خود گفتند لابد رمز موفقیت این مرد در زندگی و بازرگانی ، همین نوع کارهای اوست ، مثلاً بجای عصا ، بوق بدست می گیرد ، دسته ای نیز این نظرها را تأیید کردند و غلغله ای در شهر راه افتاد ، مردم دست از کار و زندگی کشیده ، همه مشغول خریدن بوق شدند ، چیزی نگذشت که تمام بوقها بفروش رفت .
بازرگان پیر برای رسیدگی به وضع نقشه خود ، تماس مجددی با آن مرد غریب گرفت و مطلع شد که همه شیپورها بفروش رفته است ، پیغام داد که هر چه زودتر از این شهر بیرون رود که فردا نقشه دگرگون خواهد شد .
فردای آن روز بازرگان با قد خمیده ، بار دیگر بجای بوق ، عصا بدست گرفت و به حجره خود آمد . مردم از کرده خویش پشیمان شدند و فهمیدند که فریب تقلید کور کورانه خویش را خورده اند ، نه عصا نشانه موفقیت بود و نه بوق ...


من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
من / عشق

براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن)
انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر)
يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين)
از این خرابه ی دل یادی نمی کنی تو
شاید کسی است آنجا ، در انتظار نشسته
آغاز ماجرا٬
اما
چه سخت تشنه جام محبتت بودم ...
سخن تمام نشد٬
ختم ماجرا پیدا
امید با تو نشستن
تلاشی بی ثمر بود
چه٬کوشش شب و روزم
بسان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن٬
و همچون کوفتن آب بود در هاون
***
مرا رها کردی؟
مرا به مسلخ سلاخان
چرا رها کردی؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم
***
گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم٬
کویر بی باران
و مهربانی این مهربان ترین یاران
و کاشکی تو از این صالحان صلح و صبوری
-از این مردمان کرمانی-
به قد یک ارزن
وفا و خوبی را
به وام بستانی
که مثل مهر درخشان شهر بخشنده
و همچو مردم این ملک
مهربان باشی
***
تو ای بلای دل من
-بلند بالایم
-تو ای برازنده
تو ای بلند تر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
به این اسیر به غربت گذر توانی کرد؟
بر این کویر نشین
بر این ز مهر تو محروم
نظر توانی کرد؟
حمید مصدق
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدار
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی
ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری
بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی


لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل "عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."
منبع:www.okey.blogfa.com
..............................................................................................................
اگه مي خواي بدوني که چقدر منو دوست داري , وقتي بارون مي آد دستتو دراز کن و هرچقدر تونستي از قطره هاي بارون جمع کني به همان اندازه به من علاقه داري, اما اگر خواستي بدوني که من چقدر تو رو دوست دارم دونه هاي باروني که نتونستي بگيري رو بشمار , بدون به همون اندازه من دوستت دارم
..