|
وب نوشته های حامد کسایی
|
حالا من هیچی نمی گم
هیچی نمی گم ... هیچی نمی گم .... هیچی نمی گم !
هیچی ....
□
بعضی وقت ها نباید هیچی بگی .... هیچی!
باید بذاری طرف همون گهی رو که داره می خوره .... بخوره!
نوش!!!

کافیه یک بار سقوط کنی !
فقط یک بار ...
اون وقته که می بینی، دیگه هیچ وقت نمی تونی روی قله بایستی !
اگر هم به قله برسی، همیشه یکی هست که هولت میده اون پایین ...
پایین ... پایین ... پایین تر ...
□
به جای اینکه ته دره به قله فکر کنی، فقط باید مواظب باشی که خوراک کرکس ها نشی !
□
باید فکر قله رو از سرت بیرون کنی ... تو تا ابد تبعیدی !

اولين سالروز مردنم مبارک ...
و تو
تنها چند روز قبل مرا از زندگيت خط زدی
می فهمی ؟
من خط خوردم
من خط خوردم
من خط خوردم
حالا شمع ها رو فوت کن .
کدر هستی این روزها.
درست مثل من .
زندگی چيزهای زيادی داره که هنوز من و تو ازش بی خبريم . بايد تغير کنی
درست مثل من.
برايت دعا مي کنم .
شب بي خواب . بعد از چند ساعت دوباره بيدار مي شوم . كاملا بيدارم . احساس مي كنم كه ابدا نخوابيده ام يا فقط چشمي بر هم گذاشته ام ، آنچه پيش رو دارم زحمت دوباره خوابيدن است و اين احساس كه خواب مرا پس مي زند . و باقي شب ، تا حدود ساعت پنج ، همين طور است ، به طوري كه در واقع مي خوابم اما در عين حال روياهاي واضح بيدارم نگه مي دارد . كنار خودم مي خوابم . در حالي كه خودم بايد با روياها دست و پنجه نرم كنم . حدود پنج آخرين رد پاي خواب محو مي شود ، فقط رويا مي بينم ، كه بسيار خسته كننده تر از بيداري است . خلاصه ، تمام شب را در حالتي مي گذرانم كه يك آدم سالم فقط مدتي كوتاه پيش از آنكه خوابش ببرد آن را دارد . وقتي بيدار مي شوم ، همه روياها دوره ام مي كنند ، اما من مواظبم كه درباره شان فكر نكنم . دم دماي صبح روي بالش آه مي كشم ، به شب هايي فكر مي كنم كه در انتهايشان چنان از خواب عميق سر بر مي داشتم و بيدار مي شدم كه گويي در صدفي چنبره زده بودم . رویا های تکراری و خسته کننده ام را در ذهن نوازش می دهم . رویا های تکراری را مرور می کنم . در جزیره ای به وسعت سه نفر. من ، تو، خدا ، منی که هیچکس نیستم با هیچکسی که همه ی زنده گی ام هست ، تنها برای همیشه زیر درختی با سایه ایی بزرگ و میوه ای به نام عشق و گل هایی که سالی یک بار و فقط یک بار در سالروز اولین روز دیدنت در می آید . اما همیشه رویا رویاست .
خاطراتم را که مرور می کنم . تازه می فهمم که من چند نوع خط دارم . خط عصبی ، رمانتیک ، آرامش ، عجله ، خواب آلود ... روزی را مرور می کنم که روز تولدم شد . روزی که بعد ها روز مرگم شد . نفرین بر خاطرات ، نفرین بر ذهن آدمی که چیزی را که نباید فراموش کند ، می کند و چیزی که باید به فراموشی سپرده شود چنان بر ذهن حک می کند که تا روز مرگ همراهت می ماند . خاطرات چون سربازان در مقابلم رژه می روند . ورق می زنم ، می خندم ، اما صفحه ی بعدی گریه آور است ، ورق می زنم ، باز هم ورق می زنم ، اما چه حاصل .
شبی خواب دیدم که در دفتر خاطراتم می نوشتی ، کی یادم نیست ، ولی شبی بارانی در تابستان بود . شب بود ولی ساعت 13 ظهر جمعه را نشان می داد . نوشتی : آره حامد تو پسر خوبی هستی اما می دونی چيه ؟ از ديدنت عقم می گيره. و بعد برایم اعدای نوشتی و گفتی که رمز گشایی کن . ( 29-31 )
.... زمين گذاشتن باری که یک سال حملش کردی کاره سختیه ،
سخت تر از حمل اون بار ... قبول کن خيلی سخته ...
هنوز خودم هم نمی دانم چه اتفاقی افتاده اما مطمئن هستم چيزی در وجودم ترکيد و تمام وجود مرا تسخير می کند . من معنی انسان را تازه فهميدم ...و ای کاش هنوز دير نشده باشد.
کلافه ام. از خود میپرسم که چه کار خواهم کرد؟؟؟؟؟ چگونه باز گردم ؟ در مغزم همهمه ايست. هر لحظه صدائی . خدايا چه قدر بهت نيازمندم و چقدر از تو دورافتادم. بايد شروع کنم .من امدم که ديگر آدم سابق نباشم من معنی انسان را تازه فهميدم ... کاش هنوز دير نشده باشد .کمکم کن .
اتفاق نبود . ميدانم و ايمان دارم اتفاق نبود . من با چشمان خود ديدم من با تمام وجود احساس کردم .سيلی هائی را که گوش من نواخته شد تا به من بفماند اشتباه ميکردم .....سالهاست است که اشتباه رفتم .
فنجانی از رويا که بنوشی
تازه می فهمی زنده ای .
وخواب ديده ای که مرده ای !
تبريك به خودم به خاطر فرستادن۱۳۳مسيج در ۳ ساعت.

هنوز هم معتقدم كه شكم مهمتر از درسه.
اما حالا يه چند ساليه كه پول كتابو قبل از ثبت نام از اوليا دانش آموز ميگيرن.
بيچاره دادش كلاس چهارمي ما.