تبليغاتX
سی و یک اسفند
وب نوشته های حامد کسایی

حالا من هیچی نمی گم
هیچی نمی گم ... هیچی نمی گم .... هیچی نمی گم !
هیچی ....



بعضی وقت ها نباید هیچی بگی .... هیچی!
باید بذاری طرف همون گهی رو که داره می خوره .... بخوره!
نوش!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21   توسط حامد  | 

کافیه یک بار سقوط کنی !
فقط یک بار ...
اون وقته که می بینی، دیگه هیچ وقت نمی تونی روی قله بایستی !
اگر هم به قله برسی، همیشه یکی هست که هولت میده اون پایین ...
پایین ... پایین ... پایین تر ...



به جای اینکه ته دره به قله فکر کنی، فقط باید مواظب باشی که خوراک کرکس ها نشی !



باید فکر قله رو از سرت بیرون کنی ... تو تا ابد تبعیدی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21   توسط حامد  | 

اولين سالروز مردنم مبارک ...

 

و تو

 

تنها چند روز قبل مرا از زندگيت خط زدی

 

می فهمی ؟

 

من خط خوردم

 

من خط خوردم

 

من خط خوردم

 

حالا شمع ها رو فوت کن .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/17   توسط حامد  | 

کدر هستی این روزها.

 

درست مثل من .

 

 زندگی چيزهای زيادی داره که هنوز من و تو ازش بی خبريم . بايد تغير کنی

 

درست مثل من.

 

برايت  دعا مي کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/17   توسط حامد  | 

شب بي خواب . بعد از چند ساعت دوباره بيدار مي شوم . كاملا بيدارم . احساس مي كنم كه ابدا نخوابيده ام يا فقط چشمي بر هم گذاشته ام ، آنچه پيش رو دارم زحمت دوباره خوابيدن است و اين احساس كه خواب مرا پس مي زند . و باقي شب ، تا حدود ساعت پنج ، همين طور است ، به طوري كه در واقع مي خوابم اما در عين حال روياهاي واضح بيدارم نگه مي دارد . كنار خودم مي خوابم . در حالي كه خودم بايد با روياها دست و پنجه نرم كنم . حدود پنج آخرين رد پاي خواب محو مي شود ، فقط رويا مي بينم ، كه بسيار خسته كننده تر از بيداري است . خلاصه ، تمام شب را در حالتي مي گذرانم كه يك آدم سالم فقط مدتي كوتاه پيش از آنكه خوابش ببرد آن را دارد . وقتي بيدار مي شوم ، همه روياها دوره ام مي كنند ، اما من مواظبم كه درباره شان فكر نكنم . دم دماي صبح روي بالش آه مي كشم ،  به شب هايي فكر مي كنم كه در انتهايشان چنان از خواب عميق سر بر مي داشتم و بيدار مي شدم كه گويي در صدفي چنبره زده بودم . رویا های تکراری و خسته کننده ام را در ذهن نوازش می دهم . رویا های تکراری را مرور می کنم . در جزیره ای به وسعت سه  نفر. من ، تو، خدا ، منی که هیچکس نیستم با هیچکسی که همه ی زنده گی ام هست ، تنها برای همیشه زیر درختی با سایه ایی بزرگ و میوه ای به نام عشق و گل هایی که سالی یک بار و فقط یک بار در سالروز اولین روز دیدنت در می آید . اما همیشه رویا رویاست . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/17   توسط حامد  | 

خاطراتم را که مرور می کنم . تازه می فهمم که من چند نوع خط دارم . خط عصبی ، رمانتیک ، آرامش ، عجله ، خواب آلود ...  روزی را مرور می کنم که روز تولدم شد . روزی که بعد ها روز مرگم شد . نفرین بر خاطرات ، نفرین بر ذهن آدمی که چیزی را که نباید فراموش کند ، می کند و چیزی که باید به فراموشی سپرده شود چنان بر ذهن حک می کند که تا روز مرگ همراهت می ماند . خاطرات چون سربازان در مقابلم رژه می روند . ورق می زنم ، می خندم ، اما صفحه ی بعدی گریه آور است ، ورق می زنم ، باز هم ورق می زنم ، اما چه حاصل .

شبی خواب دیدم که در دفتر خاطراتم می نوشتی ، کی یادم نیست ، ولی شبی بارانی در تابستان بود . شب بود ولی ساعت 13 ظهر جمعه را نشان می داد .  نوشتی : آره حامد تو پسر خوبی هستی  اما می دونی چيه ؟ از ديدنت عقم می گيره. و بعد برایم اعدای نوشتی و گفتی که رمز گشایی کن . ( 29-31 )

                                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/17   توسط حامد  | 

.... زمين گذاشتن باری که یک سال حملش کردی کاره سختیه ،

 

 

سخت تر از حمل اون بار ...  قبول کن خيلی سخته ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/17   توسط حامد  | 

هنوز خودم هم نمی دانم چه اتفاقی افتاده اما مطمئن هستم  چيزی در وجودم ترکيد و  تمام وجود مرا تسخير می کند .  من  معنی انسان را تازه فهميدم ...و ای کاش هنوز دير نشده باشد.

 

کلافه ام.  از خود میپرسم که چه کار خواهم کرد؟؟؟؟؟ چگونه باز گردم ؟ در مغزم  همهمه ايست. هر لحظه صدائی . خدايا چه قدر بهت نيازمندم و چقدر از تو دورافتادم. بايد شروع کنم .من امدم که ديگر آدم سابق نباشم  من  معنی انسان را تازه فهميدم ... کاش هنوز دير نشده باشد .کمکم کن .

 

اتفاق نبود . ميدانم و ايمان دارم اتفاق نبود . من با چشمان خود ديدم من با تمام وجود احساس کردم .سيلی هائی را که گوش من نواخته شد تا به من بفماند اشتباه ميکردم  .....سالهاست است که اشتباه رفتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/17   توسط حامد  | 

فنجانی از رويا که بنوشی

تازه می فهمی زنده ای .

وخواب ديده ای که مرده ای !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10   توسط حامد  | 

مي دانم اتفاقي در راه است...
می دانم.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/09   توسط حامد  | 


تبريك به خودم به خاطر فرستادن۱۳۳مسيج در ۳ ساعت. 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/03   توسط حامد  | 

تو يه همچين روزي، البته ۱۲ سال پيش پول كتاب كلاس چهارمم رو بستني خوردم.

هنوز هم معتقدم كه شكم مهمتر از درسه.

اما حالا يه چند ساليه كه پول كتابو قبل از ثبت نام از اوليا دانش آموز ميگيرن.

بيچاره دادش كلاس چهارمي ما.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/03   توسط حامد  |