تبليغاتX
سی و یک اسفند
وب نوشته های حامد کسایی
نمیدانم ترسم از دنیایی‌ست که هر روز خالی‌تر و خالی‌تر می‌شود٬ یا از خالی بودن دنیاست که ترسم هر روز بیشتر و بیشتر. هر چه هست٬ تا بود٬ بودنش٬ حتا همان‌قدر مجازی و دور٬ همه ‌چیزم بود و امروز که نیست٬ نبودنش!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18   توسط حامد  | 

 
بگذار ساده بگويم
دلم هوايي شده ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17   توسط حامد  | 

وقتی جای خوابم عوض میشه تا یه مدت ترشحات مغزم unknown میشن!ْ
حتما باید یه مدت بگذره تا بشه ازشون استفاده کرد.

اینو تو کاتالوگم نوشته .
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07   توسط حامد  | 

 

کنار هم راه می رفتیم ابرا رو نگا میکردیم و تو آسمون با ابرا نقاشی میکشیدیم... یادته؟ تمام راه سرگرمیمون این بود که تشخیص بدیم هر کدوم از ابرای تو آسمون الان شکل چی هستن و دارن به چی تبدیل میشن... یادمه یه سری از ابرا بودن خیلی بی‌ادب بودن! اصلاً انگار نه انگار اونجا وسط آسمون بود...

 

 

پ.ن:

ببینم کسی هست که ماهی‌های سفره‌ی هفت سینش هنوزم زنده باشه ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07   توسط حامد  | 

پروردگار محترم؛

احتراما، نظر به اينکه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده م، متمني است پيرو تبصرهء سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ ۱/۱/۱، معقده فيمابين ابرجد اينجانب- مشهور به « آدم » - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقامِ « انسانيت‌ » بپذيريد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/03   توسط حامد  | 

سکوت
سنگین ترین سلاحم بود

سنگینم
و بی سلاح.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02   توسط حامد  |