|
وب نوشته های حامد کسایی
|
کنار هم راه می رفتیم ابرا رو نگا میکردیم و تو آسمون با ابرا نقاشی میکشیدیم... یادته؟ تمام راه سرگرمیمون این بود که تشخیص بدیم هر کدوم از ابرای تو آسمون الان شکل چی هستن و دارن به چی تبدیل میشن... یادمه یه سری از ابرا بودن خیلی بیادب بودن! اصلاً انگار نه انگار اونجا وسط آسمون بود...
پ.ن:
ببینم کسی هست که ماهیهای سفرهی هفت سینش هنوزم زنده باشه ؟
پروردگار محترم؛
احتراما، نظر به اينکه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده م، متمني است پيرو تبصرهء سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ ۱/۱/۱، معقده فيمابين ابرجد اينجانب- مشهور به « آدم » - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقامِ « انسانيت » بپذيريد.
سکوت
سنگین ترین سلاحم بود
سنگینم
و بی سلاح.
