تبليغاتX
سی و یک اسفند
وب نوشته های حامد کسایی
+ خیلی دوست دارم، تو تمام زندگی منی.

+ اینقدر که می خوام فقط منو تو باشیم!

- اِ، پس شیش میلیارد آدم دیگه چی؟!

+ گور بابا همشون!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27   توسط حامد  | 

تو تاریخ را در من وارانه می کنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25   توسط حامد  | 

به مناسبت ایام الله عشاق و روز ولنتاین از کلیه خانم هایی که دارای شرایط ذیل باشند دعوت به همکاری می شود.

  • دارای مدرک تحصیلی فوق دیپلم و بالاتر(ترجیحا فوق لیسانس)
  • دارای روابط عمومی بالا
  • خوش سلیقه
  • عدم سابقه اجرایی در این زمینه و زمینه های مشابه
  • پرداخت مبلغ ۱۰۰۰۰ تومان به شماره حساب ۳۱ بانک ملی به نام سی و یک اسفند

علاقمندان به همکاری می توانند در ساعات اداری و با در دست داشتن آخرین مدرک تحصلی حداکثر تا تاریخ بیست و پنجم بهمن ماه به واحد کار گزینی سی و یک اسفند مراجعه نمایند.

سی و یک اسفند در پذیرش یا عدم پذیرش کلیه متقاضیان مختار می باشد.

مدارک ارسالی مسترد نخواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23   توسط حامد  | 

امروز وبلاگم دو ساله شد! دو سال تمامه که دارم توی این دنیای مجازی می نویسم.

گاهی از خوشی ها نوشتم و گاهی از ناخوشی ها. گاهی وقتها برای مدت های طولانی آپدیت نکردم و گاهی چند پست توی یه روز نوشتم.

معتقدم که وبلاگ نویسی یه مسئله شخصیه، اگر قرار باشه برای ويزيتورت بنويسی و طبق يه برنامه مرتب آپدیت کنی اون وقت نوشته هات ارزش خودشون رو از دست خواهند داد، به همین خاطر وقتی می نویسم که حرفی برای گفتن داشته باشم.

الان بعد از گذشت دو سال از نوشتن توی این وبلاگ احساس میکنم وبلاگ نویسی جزء جدایی ناپذیری از وجودم شده، شدیدا به وبلاگ نویسی و وب گردی معتاد شدم.

از اونجایی که به عکس و عکاسی علاقه زیادی دارم احساس می کنم که جای یه فتو بلاگ توی وبلاگم خالیه، به همین خاطر در روز تولد وبلاگم! یه فوتوبلاگ هم به وبلاگم اضافه کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17   توسط حامد  | 

دستانم هنگام نوشتن می لرزد، قلمم پیر شده و به سن یائسگی اش رسیده، دلم تنگ شده برای نوشته هایم، دلم تنگ شده برای كاغذهايی كه پشت سر هم در سطل آشغال سقط می شدند، براي كاغذهای باروری كه امروز در آرزوی نوشتن خطی از آنها هستم، كاغذهايی پر از شور، پر از آرمان، پر از ايده آل های يك جوان، پر از اعتراض، پر از خون... كاغذها را به جرم اينكه فرياد اعتراضشان كمرنگ بود در سطل اشغال سقط می كردم، تا با صدای بلندتر و فريادی پر خون تر در نوشته ای دیگر بیافرينمشان... چه گناه نابخشودنی است سقط كردن...

و امروز در آرزوی یکی از همان کاغذهای سقط شده ام، همانها که فریاد اعتراضشان کمرنگ بود...

افسوس
نوشتن امروزم، مانند سعی زن يائسه ای است كه می خواهد باردار شود...
اما افسوس
كمی پير شده ام...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06   توسط حامد  |