|
وب نوشته های حامد کسایی
|
تو به زيبايی يک کوه سفيد پر برفی... می خواهم ابری باشم که تو را در آغوش سايه اش بگيرد تا مبادا آفتاب سوزان تابستان برفهای زيبايت را آب کند...
تو به پر خروشی يک آبشار پر آبی... می خواهم تکه سنگی باشم که تلاطم امواجت جسم خسته ام را نوازش دهد و در صدای غرشت محو شوم...
در روزگاری كه معلمان نفرت را می آموزند، من عشق را از كه بياموزم!؟ در روزگاری كه شاعرانش، نويسندگانش با قلم سياه بر كاغذ سفيد از عقل می نويسند، من چگونه از دل بنويسم!؟
قلم را در جوهر سفيد می زنم و بر كاغذ سياه روزگار مي نويسم "عين شين قاف " كاغذ سياه را با هذيان هايم پر می كنم تا آسمان ابري دلم آفتابی شود... می دانم كه همه مردمان شهر خواهند خنديد بر من، بر افكار كودكانه من، می دانم با انگشت هايشان مرا بهم نشان خواهند داد و بگويند كه او ديوانه است... او يك مجنون است... او كودكی است كه جسمش بزرگ شده است ولی عقلش كودك مانده است... اما من اين كودكی را دوست دارم، من نمی خواهم بزرگ شوم، مرد شوم، نمی خواهم اسير منفعت و مصلحت باشم، می خواهم در حقيقت كودكی غرق شوم. اما من اين جنون را، اين ديوانگی را دوست دارم، چه زيبا گفتی آن روز به من كه "ديوانگی موهبتی است كه خداوند به عاقل ها نداده..." چه موهبتی است اين ديوانگی، اين ديوانگی كه به تو اجازه می دهد به دنيا لبخند بزنی، به تو اجازه می دهد به خودت، به امروزت، به فردايت لبخند بزنی، با خنده هایی از ته دلت كارهایی كه هر انسان عاقلی آنرا غيرممكن می داند، تو انجامش دهی...
!!!
پ.ن: فتوبلاگم!