اینها همهشان
- مخصوصاً ترس از مرگ زودرس -
از علائم عاشقیاند!
اینها همهشان
- بهجز عاشقی -
از علائم پیریاند.
پ.ن: برای آبان (۳۳ پست) کافیست! آذر ماه مهمیست! و مهر مهمتر بود! و همگی پاییزی اند! مثل من!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
|
دکتر این یکی را هم قدغن کرد.
گفتم آخر نمیشود. گفتم واقعاً سخت است. گفتم ف ا ک!
گفت متأسف است.
پرسیدم چقدر احتمال دارد؟
یهعددی پراند؛ در واحد ساعت، درصد، همآغوشی، متر، ماه یا شب!
گفتم پس به یکبار میرسد؟
خندید؛ طوری که تهِ حلقش داشت میگفت از من بعید است!
پاشدم آمدم بیرون و برگشتم خانه و بیدرنگ یکبار دیگر شروع کردم.
یادم نیست چند ساعت، درصد، همآغوشی، متر یا ماه بعد زنده ماندم؛
اما فکر کنم تا وقتی جنازهام را پیدا نکرده ای، خیلی راحت می خوابم.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
|
اسب میخوابه. ستاره میخوابه. من و آرزو از حال همدیگه اطلاعی نداریم. صرفاً میدونم وقتهایی که اون خوابه من
آپدیت میکنم. و وقتهایی که من خوابم، اون هم خوابه!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
چقدر خوبه که آدم همیشه یه لیوان قهوه زیر بالشتش داشته باشه!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
|
شببخیر میگم و میخوابم. تو بیدار میمونی و منتظر میشینی تا شب، بخیر شه.
شببخیر میگم و بیدار میمونم تا شببخیر بگی. خوابت میبره و من، مثل همیشه، از ترس اینکه بیدار شی و شبت بخیر نشده باشه، قدم میزنم. قبل از اینکه شب رو بخیر کنم، خوابم میبره.
شببخیر میگم و تو در بیداری مطلق شببخیر میگی. چشامو بسته نگه میدارم و شببخیرم رو تکرار میکنم. خوابت میبره و من سعی میکنم شب رو همچنان بخیر نگه دارم.
شب میشه و بدون شببخیر گفتن، میخوابیم. بیدار میشی و سعی میکنی شببخیر بگی اما هرچی میگردی کلید لامپ اتاق رو پیدا نمیکنی. دستت رو میگیرم و با اینکه دستم به کلید میرسه، شببخیر میگم. تا صبح بیدار میمونیم و سعی میکنیم شببخیر رو دقیقاً قبل از خواب بگیم. آفتاب که میزنه، با چشمای بسته، به هوای اینکه اون یکی لامپو روشن کرده، شببخیر میگیم.
همیشه برای شببخیر گفتن، خیلی دیره...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
میترسم آنقدر پیر بشوم
که وقتی رفتم داروخانه
و به آقا داروخانههه گفتم
«...»
یکی از همانها را بگذارد کف دستم!
و لبخند بزند
و من
بزنم زیر گریه!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
|
هر سال ۳۶۵ روز است که هر ۲۵ سال یک بار ممکن است یک هفته دو، سه هزار روز هم بهطول بیانجامد.
پ.ن: هرگز ۵۰ ساله نخواهم شد.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
راستش... اگه تو آخرین دختر موخرمایی مهربون روی زمین بودی...
...
راستش... فقط می تونم بگم:
خوشحالم که موهات خرماییه و مهربونی...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
شاعرانه؟!
عاشقانه؟!
می دانم منصفانه نیست...
که با یک لبخند،
مسیر آغاز می شود...
با یک اشک،
ادامه می یابد...
و من همیشه دلم برایت تنگ است...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
دلم برایت تنگ شده است...
همین و بس.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
...
من دیگه نمیترسم؛ من شادم؛
نصفش مال تو.
میذارمش توی یه پاکت.
همهی گذاشتنیهام رو هم میذارم زیرش
که دوم ببینیشون
از زیر در ردشون میکنم تو؛
یه جوری که دست خودم هم بهشون نرسه!
بعد میرم.
من خیلی وقته که دیگه نمیترسم؛
من شادم.
...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
بخواب عزیزم،
حتی خداهای حرفهای هم احتیاج ندارن کسی ازشون دفاع کنه.
بخواب عزیزم،
حتی اگه همهی رؤیاهات هم یادت بره، با هم ریستورشون میکنیم.
بخواب عزیزم،
...
بعد برام بنویس که دوس نداری بیدار شی...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
دو هزار سال و اندی میگذره
و من همچنان شیر یا خط میکنم،
که بیدارت کنم یا نه...
اما هر دفعه قبل از اینکه سکههه بخوره زمین،
از ترس اینکه بیدار شی،
رو هوا میقاپمش و
دوباره میندازمش... [
+]
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
من همچنان ذهنم را میکَنَم و میکَنَم و میکَنَم،
و همه چیزایی رو که پیدا میکنم،
میدم بهت؛
تا قابشون کنی و ببری یهجای بهتر دفن شون کنی!
پ.ن: خاطرات کودکی!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
مستأصل ماندهام،
ظهور نمیکنی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
دستت را نظاره می كنم، كه چه مشتاق دستم را می خواند، و چه مهربان به من نويد عشق می دهد. دستت را نظاره می كنم كه اين قدر كوچك است كه تمام غم های دنيا را در خود حل می كند و در پس تمام اشك ها لبخند گرمش را صادقانه و معصوم نثارم می كند. دستت را نظاره می كنم كه به اندازه ی تمام روز هايی كه به ديوار مشت كوبيدم دوست داشتنی است. دستت را نظاره می كنم... و دستم در اوج بی صدايی دستت را در آغوش می گيرد... دستت را محكم می چسبم... بسان آخرين طنابی كه از تمام دنيا باقی مانده... طنابی كه تنها راه جاری شدن و آواز خواندن است. و عابران با تعجب به من می نگرند و در دل خود می گويند: چرا اين احمق دستانش را اين طور سخت به هم گره كرده است!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
|
آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بود، ناگهان در زدند.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
|
دخترک،
بیدار شو دیگر،
دارد وقتش میشود...
پ.ن: درد دارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22 توسط حامد
اما هنوز
خاطرهی گنگ سایهات که در تاریکی مرا در ربود
آرامترین لالایی دنیاست...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/08/21 توسط حامد
|
ابر سیاه بارانی جلوی ماه خیمه زده بود.
اما...
اما...
ماه پشت ابر نمی ماند!
پ.ن: مهندس، ارشد یادت نره!
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/08/20 توسط حامد
|
روزها به سختی شب می شود.
شب ها هرگز صبح نمی شود!
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/08/20 توسط حامد
|
به آیین مان ایمان دارم. [
آیین کوه]
پ.ن: یک ماه تحمل کن!
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/08/19 توسط حامد
|
تمام خاطراتم بوی تو را می دهند،
آنگاه که آرام همراه نسیم از کوچه ی خلوت خیالم عبور می کنی،
غرق تماشای تو هستم
و تنها خاطره است که قاب می شود در قلب شکسته ی من...
و آرام این شعر را زمزمه می کنم:
خاطرات رفته بر باد
ياد عشق رفته از ياد
تو كه بی وفا نبودی
نمی دونم كی يادت داد
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/08/19 توسط حامد
|


طلوع خورشید- اهواز
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/08/19 توسط حامد
|
دلتنگ توام
گور بابای بقیه! [
+]
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/08/19 توسط حامد
|

اهواز- پاییز ۱۳۸۷- غروب آفتاب
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/08/19 توسط حامد
|

اهواز- پاییز ۱۳۸۷
+
نوشته شده در شنبه
1387/08/18 توسط حامد
|
دیر کرده ای
حتی دیرتر از ماه
و من نگرانم...
پ.ن: همراه باش همراه من
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/08/14 توسط حامد
|
می گفت: وقتی باران میاد بیا به هم فکر کنیم.
و من فقط خندیدم...
۲۱۹۱۲/۳۸ ساعت از اولین sms گذشته و من ۳۸/۲۱۹۱۲ ساعت به تو فکر کردم.
همین

+
نوشته شده در دوشنبه
1387/08/13 توسط حامد
|
آدم اگر تو خونش توالت نداشته باشه، اما حتما باید یه کتابخانه داشته باشه. [
+]
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/08/12 توسط حامد
|
دیشب با صدای موسیقی عروسی پلک هایم را بر هم نهادم، و امروز با صدای قرآن عزاداری از خواب بیدار شدم.
چه دنیایه ساده و عجیبی داریم! شاید الان کسی متولد شده، شاید کسی نگران مراسم عروسی امشبش باشد، و شاید کسی نفس آخر را میزند! و همه اینها در یک زمان...
+
نوشته شده در جمعه
1387/08/10 توسط حامد
|
گر مرد رهی، میان خون باید رفت
از پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به راه درنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
عطار
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/08/09 توسط حامد
|






۱) مدتيه که با خودم به مشکل بر خوردم، احساس می کنم که در درونم چيزی اتقاق افتاده و من نمی توانم از آن بگريزم! اگر اتفاق در بيرون می افتاد، مثل وقتی که اُردنگی می خوريم، می شود زد به چاک و فرار کرد، اما وقتی اتقاقی در درون توست از چه می خواهی فرار کنی و به چه چيزی می خواهی پناه ببری؟ نه پناهگاهی هست و نه راه فراريی، و اگر هم بود من مسير را نمی دانم. پس بايد ايستاد و جنگيد. احساس می کنم که دست راست و چپم با هم مچ مي اندازند! برنده کيست؟ بازنده کيست؟ هر دو من هستم. هميشه بدترين چيزها در درون آدم اتفاق می افتد. خودم را تنبيه کردم، سخت و طاقت فرسا. آزمونی در پيش است. قبلا آزموده شده ام، بارها و بارها. الان هم آزمون ديگری دارم. جنگ با خود! آيا زنده به خانه باز خواهم گشت؟ نمی دانم...
۲) تصمیم ننوشتن وبلاگ هم به همین موضوع تنبیه سخت و طاقت فرسای مورد یک برمی گردد که فعلا آرزو منو از این کار منصرف کرده است.
۳) عکس های بالا مربوط به سفرم به ساحل خلیج فارس هست.
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/08/07 توسط حامد
|